حرف حق

یکی از گوشواره‌هایم ناخواسته افتاد، عجله‌ای که داشتم باعث شد روی اوپن آشپزخانه رهایش کنم، تا در فرصت مناسب دوباره گوشم کنم، و بکلی فراموشش کردم. چند روز بعد، نیمه شب که خواب داشت مرا به دنیای خود می‌کشید ناگهان به یاد گوشواره‌ام افتادم، به طرف اوپن آشپزخانه رفتم، آنجا نبود. به گمان اینکه زمین افتاده باشد، تمامی اطراف زیر مبل و همه جا را گشتم، و پیدا نشد. اصلا شاید حواسم نبوده و سطل آشغال انداختمش؟! و سوال‌هایی اینچنین که به ذهنم هجوم آورده بودند. صبح که پسرم بیدار شد اولین چیزی که ازش پرسیدم: تو گوشواره‌‌ی منو ندیدی؟! اولش گفت نه، چون اون هم به‌کلی فراموشش کرده بود، ولی بعد گفت: آهان، و بلافاصله رفت سراغ کاغذ رنگی‌هایش. نیمه‌ی یک پوست گردو را داخل یک نیمه‌ی پوست گردوی بزرگتر گذاشته بود و نمی‌توانست دو تیکه را از هم جدا کند. آمد و گفت: اینو برام بشکن، چاغویی آوردم و نیمه‌ی بالایی را که به‌شدت گیر کرده بود از نیمه‌ی پایینی جدا کردم و گوشواره‌‌ام را مثل اینکه با کادویی، سورپرایزم کرده باشند داخل آن دیدم. عصبانی شدم که تو چرا بدون اجازه این کار را کرده‌ای؟ اگر قاطی آشغال‌ها می‌شد چه؟ گفت: تو چرا چیزی را که برایت مهم است جایی می‌گذاری که در دسترس بچه باشد؟ مگر همیشه خودت نمیگویی  مراقب وسایل‌هایت باش تا گم نشود، حالا چرا خودت مراقب نبودی؟ حرف حق بود و بی‌جواب، فقط نگاهش کردم. ذهنم را شعر پروین پر کرد:
ما سبکساریم از لغزیدن ما چاره نیست
عاقلان با این گران‌سنگی چرا لغزیده‌اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *