بازی سایه‌ها

برق‌ها رفته بود و حوصله‌ی بچه‌ها ته کشیده. با دلخوری گفتند: حالا ما چیکار کنیم؟! چه بازی کنیم؟!

و من، ملول و درمانده در یافتن جواب فقط نگاه.

اندکی بعد کیفشان کوک بود و خنده‌هایشان روبه‌راه.

بازی با سایه‌ها تنوعی بود در روز‌مرگی‌هایشان که به دادشان رسیده و سیاهی تاریکی را از لحظه‌هایشان زدوده بود.

و من در حیرت، که در دل تاریکی‌ها هم می‌توان نور یافت، می‌توان خلق کرد، می‌توان بهانه‌ای تراشید برای خندیدن، برای زندگی کردن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *