زندگی خانم جیم

خانم “جیم” تا آخر‌های شب بیدار می‌ماند و در بحر وسیع و بی‌انتهای فضای مجازی غوطه‌ور است. دم دم‌های صبح خوابش می‌برد، پس نمی‌تواند برای نماز صبح بیدار شود و در واقع اصلا نماز نمی‌خواند. صبح بچه‌ی کوچکش بیدار می‌شود، گرسنه است و با واژه‌ی صبحانه بیگانه! چرا که خانم جیم حالا حالا‌ها فکر بیدار شدن ندارد و کودک چهار ساله‌اش همچنان گرسنه و سرگردان است و یا در تلویزیون پی تعلیم و تربیت می‌گردد. ساعت دوازده با هزار زحمت بیدار می‌شود، کیک آماده‌ای دست کودکش می ‌دهد، برای پختن ناهار دیر است، راهی خانه‌ی مادرش می‌شود، بعد از ظهر برای ترمیم باید سالن کاشت ناخن برود، برای فردا هم وقت هایلایت مو می‌گیرد. چهره‌ی واقعی‌اش همیشه پشت آرایش غلیظ پنهان شده است. برای غروب با چند نفر از دوستانش قرار کافی شاپ دارد، چرا که می‌خواهند از لینکه هر کدام در هفته چند کیلو لاغر کرده‌اند و خرید‌ها و ریخت و پاشهایشان حرافی کنند. پنجره‌ی شب باز شده است، به خانه‌ی مادرش برمیگردد، بچه همچنان مشغول دیدن کارتون با محتواهای نامعلوم است، برای شام باید ساندویج بخرد. همسرش از وضعیت بهم ریخته‌ی خانه و سینک پر از ظرف شاکی و ناراضی است و صدای جرو‌بحث همیشه در گوش کودک جولان می‌دهد. یک ساعت است که تلفنی با دوستش در زندگی این و آن میپلکد. بچه با تبلتی که دارد چشمانش را به یغما می‌برد به دنیای زیبای خواب پناه می‌برد، هرگز صفحه‌ای کتاب برایش نخوانده است، چرا که مسئولیتش همیشه در حال چرت زدن است.

شب فرشته‌ای به خوابش می‌آید و می‌گوید: چرا چشم‌هایت را بسته‌ای؟! چقدر ملخ بودن! به زندگی‌ات نگاهی بیانداز، و ببین آمدنت بهر چه بود؟ برای چه و برای که زیستی؟ تو در مقابل همسر و کودک و آخرت خودت مسئول هستی، تکانی به خودت بده، اگر همین امشب آسمانی شوی چه جوابی داری که به خالقت بدهی؟!

و چه سعادتمند و خوشبخت هستند انسانهایی که توانسته‌اند در زندگی تعادل را برقرار سازند و نهایت استفاده را از دنیا  برده و بهترین توشه‌ها را برای آخرت ذخیره نمایند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *