زاغچه

صدای زاغچه امروز از دور  دست‌ها  گوش‌‌خراشی می‌کرد، و من در عجب که چرا برای سوراخ کردن نایلن آشغال‌هایمان تشریف‌فرما نشده است، که چشمم به حیاط افتاد، به کیسه‌ی بزرگ زباله که پشت ماشین خود را قایم کرده و از چشم زاغچه پنهان مانده بود. و این‌گونه زاغچه‌ی از همه‌جا بی‌خبر خدمت ما نرسید. بهتر، اندکی سر صبحی آرمش‌مان مهیا شد، با آن صدای نتراشیده و گوش‌خراشش، یک ریز هم که از خود صدا پراکنی می‌کند و آرام و قرار ندارد.

می‌گویم آخر زاغچه‌جان، حالا که می‌آیی و کیسه‌ی زباله را پاره می‌کنی و در پی روزی در تلاش هستی، دیگر این صدا در‌کردنت بهر چیست؟! نه دوستی، نه رفیقی، که بگوییم در حال خبر کردنی، که:های بیایید مورد پیدا کرده‌ام. کیسه را بکن، بخور، برو، مثل گربه. ما زحمت جمع کردن آشغال‌هایی را که با گربه‌ی محترم همه جا پخش می‌کنید را به عهده می‌گیریم، شما فقط آرامش را سر صبحی از ما نگیر. در غیر این صورت با این آوازی که تو سر می‌دهی، خودت را هم از خوردن محروم می‌کنی، چون ما که نمی‌توانیم بنشینیم و به آواز زیبایت گوش‌جان بسپاریم، مجبور می‌شویم چند‌تا ضربه‌ی محکم نثار پنجره کرده و با حالت خشم کیش‌کیشت کنیم، و تو هم زبانت بشود بلای جانت و فرار کنی.

این گربه‌ی با‌هوش را ببین، که وقت خوردن، آهنگ میو میو سر نمی‌دهد، آرام و بی سر و صدا می‌آید و می‌خورد و می‌رود، ما هم دیگر عادت کرده‌ایم، اوایل که از شما خبری نبود، مواجه شدن با آشغال‌های پخش شده کف حیاط برایمان غیر‌ قابل تحمل بود، و همیشه چندتایی بد و بیراه پشت‌سرش نثار می‌کردیم، اما حالا صدای گوش‌‌خراش جناب‌عالی، گربه را محترم کرده است، و کاری به کارش نداریم که هیچ، تازه تکریمش هم می‌کنیم، که چه گربه‌ی فهمیده‌ای!

پس ببین موجودی چگونه عزیز می‌شود، بد، تا بدتر نباشد، بد است، بدتر که آمد، تازه میفهمیم ای عجب آنقدر‌ها هم بد نبود، می‌شد تحملش کرد. پس برای هر لحظه‌ات شاکر باش، چه خوب، چه بد و چه بدتر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *